
اگه بتونین متن انگلیسیش رو بخونید خیلی بهتره . البته من اصل مطلب رو براتون نوشتم.

چند وقت پیش قرار بود نخست وزیر ژاپن در واشنگتن دیداری با اوباما داشته باشه برای همین یه سری مکالمات اصلی زبان انگلیسی رو یاد میگره استادش بهش میگه :لطفا موقع دست دادن با آقای اوباما بگید "هاو آر یو " یعنی حالتون چطوره . آقای اوباما در پاسخ به شما میگه : من خوبم شما چطور ؟ شما هم باید بگین : من هم همین طور.
روز ملاقات میرسه . نخست وزیر ژاپن به آقای اوباما دست میده و به اشتباه میگه:"هو آر یو " یعنی شما کی هستین ؟ اوباما که ازین حرف شوکه میشه چند لحظه مکث میکنه بعدش به شوخی پاسخ میده : من همسر مایکلم ها ها ها
نخست وزیر ژاپن هم بی خبر از همه چی طبق برنامه میگه : ها ها ها من هم همینطور.

امروز یه بنده خدایی تعریف کرد تو فامیلشون یه خامومه وقتی دیده سکه اینقدر گرون شده فوری مهریشو اجرا گذاشته . ای بابا این تورم چه ها که نمیکنه ! به نظر من این طور خانوما جون میدن برای اون دسته از آقایونی که با یه نگاه همه چی یادشون میره. آقایون محترم حالا اگه جرات دارین به خانمتون بگین بالا چشت ابرو
پروردگارا روز به روز بر قیمت سکه بیافزا آمین یا رب العالمین
زبانم را نمی فهمی ، غریبه دوستت دار
م
الهی شور عشقم را ، زچشمان تو بردارم
الهی قلب سنگ تو ، همیشه کعبه ام باشد
طوافت میکنم هر شب ، هوس ها در سرم دارم
حرم آغوش تو امشب ، دخیل عشق سهم من
بخواهی یا نخواهی تو ، شدی آقای اشعارم
و در تاریخ دین من ، تویی آن حضرت عاشق
که در شب های قدر من ، شدی مولای اسرارم
به قلب من نفس دادی ، مسیحی می شوم ، باشد
تو عیسی می شوی ، من هم تنی زخمی و بیمارم
شب چشمان تو یلداست ، تو محشر می کنی آخر
و تا صبح قیامت هم ، بخواهی باز بیدارم
خیانت در امانت را ، اگرچه تجربه کردم
دوباره بر سرم زد که ، دلم را به تو بسپارم
من از شرم حضور تو ، خجالت می کشم انگار
به روی خاک پاهایت ، که قطره قطره می بارم
نمی دانم دلیلش را ، که پابند توام ... اما
زبانم بند می آید ، بگویم دوستت دارم
غزل نذر نگاه تو ، گره از مشت من وا کن
که تا در دست تو امشب ، دوباره دست بگذارم
جسارت کرده ام ، بگذر ، که من تا آخر عمرم
تمام شعرهایم را ، به عشق تو بدهکارم
میترا جویا

همه ی مداد رنگی ها مشغول بودند...به جز مداد سفید...هیچ کسی به او کار نمی داد... همه می گفتند:{تو به هیچ دردی نمی خوری}... یک شب که مداد رنگی ها...توی سیاهی کاغذ گم شده بودند... مداد سفید تا صبح کار کرد...ماه کشید...مهتاب کشید... و آنقدر ستاره کشید که کوچک وکوچک و کوچک تر شد... صبح توی جعبه ی مداد رنگی...جای خالی او...با هیچ رنگی پر نشد....
آری...
همیشه بی گناهی زیباست...
همیشه خوب ها به جرم بی گناهی گناهکارند...
مضوع کلی :
یه پسری یه دختری رو میخواد ولی باباش یا مامانش مخالف ازدواجشونه یا بر عکس
یه پسری یه دخری رو میخواد بعد ازدواج معلوم میشه پسره زن داشته و...
یه پسری یه دختری رو میخواد ولی دختره اونو نمیخواد یا برعکس ...
یه پسرو دختری عاشق همدیگه اند بعدا معلوم میشه دختره کلاه بردار بوده یا برعکس..
حالا موضوع فیلم ها در ایام خاص
در محرم :
یه پسره تو دسته امام حسین عاشق یه دختر میشه
یه پسره یه دختره رو می خواد دختره اونو نمیخواد پسره یه چیزی نذر امام حسین(ع) میکنه دختره نظرش برمیگرده
یه پسره یه دختره رو می خواد اما یه بیماری داره نمیتونه ازدواج کنه این وسط یکی ( پدر و مادر پسره یا خود دختره ) نذر میکنه پسره حالش خوب میشه و...
در ماه رمضان
ماه رمضونه یه پسری عاشق یه دختری میشه .یا بر عکس
شهادت امام رضا (ع)
شهادت امام رضا(ع) ست یه پسری هم عاشق یه دختریه پسره نذر میکنه آخرش به عشقش میرسه.
و
.
.
. معمولا تو همه این فیلم ها یه نفر تو یه دعوا سرش به یه جایی میخوره و کشته میشه .
خواندم اندر حکایتی شیرین ![]()
که زنی پیر، صورتش پُرچین
سالِ عمرش گذشته از هفتاد
رفته زور جوانی اش بر باد
نه به پا قوتی درو نه به دست
روزگارش ز جورِ پیری پست
داشت باغی برای امرِ معاش
لیک زوری نماده بود به جاش
در توانش نبود شخمِ زمین
بود زین ناتوانی اش غمگین
داشت اندر جهان یکی فرزند
که به جرمی فِتاده اندر بند
پورش از جورِ حاکمِ دوران
خود نبودش رهایی از زندان
پیرزن نامه ای به پور نگاشت
که امیدی جز به پور نداشت
نامه ای بود پُر شکایتِ دل
تا کند پور چاره ای عاجل
پور وقتی پیامِ مادر دید
اشکهایش به دیده گشت پدید
لحظه ای دیگرش قرار نبود
تا رهاند ملالِ مادر زود
در جوابش نبشت:" مادر من
ای فدایت ز پای تا سر من
گر که خواهی دوباره ام بینی
در کنارت هماره ام بینی
هیچ در شخم باغ سعی مکن
چونکه رازی دَرَش نهفته به بُن
کُشته بودم جوانکی، پنهان
دفن کردم جنازه را در آن
گر که شخمش زنی برون آید
پسرت زود سرنگون آید "
چون پیامش بدید زندانبان
داد چندین پیاده را فرمان
تا تفحص کنند باغِ فلان
یافت گردد مگر جنازه درآن
باری آن ابلهان سست اندیش
باغ را هم به بیل و هم با خیش
مدتی چند زیر و رو کردند
همه اطراف جستجو کردند
لیک نه سرّ تازه ای دیدند
نه اثر از جنازه ای دیدند
این میان پیرزن همی خرسند
شد دعاگوی نازنین فرزند:
" از درونِ سیاهچالِ ستم
شخم کردی زمینِ من بی غم
این خِرَد را پدر به ارثت داد
رحمت بی کران به خاکش باد" :)
مرتضی عزیزی
کشاورز گفت: من این زمین را گندم کاشتهام، میدانم کِی به آن آب بدهم و کِی آن را درو کنم، و میدانم کدام گندم بهتر است و کدام بدتر.
بنا گفت: من این ساختمان را ساختهام میتوانم بگویم کجای ساختمان محکم است و کجای ساختمان محکم نیست.
زن فرشباف گفت: این 2 فرش را من بافتهام و میدانم کدام خوب بافته شده است و کدام بد.
بقال گفت: من میدانم کدام جنس خوب است کدام جنس خوب نیست!
مکانیک ماشین گفت من ماشینساز هستم و میدانم کدام ماشین خوب کار میکند، و کدام ماشین خوب کار نمیکند.
مهدی گفت: هر وقت دوچرخهام خراب میشود پیش دوچرخهساز میبرم چون دوچرخهساز دوچرخه را از همه بهتر تعمیر میکند.
رادیوساز گفت: هر وقت رادیوی کسی خراب میشود پیش من میآورد چون آگاهند که من میدانم رادیو چطور کار میکند.
گلفروش گفت: این گلها را من پرورش دادهام و خوب میدانم گلهای قشنگ را چگونه باید نگهداری کرد و چگونه از آفت دور نگداشت اگر کسی به دستورات من عمل کند میتواند گلهای خوبی پرورش دهد.
عطار گفت: این عطرهای خوشبو را من تهیه کردهام و خوب میدانم عطر خوب کدامست و عطر بد کدام است.
دکتر گفت: این دوا را من ساختهام و میدانم برای چه بیماری خوب است و برای چه بیماری بد. و اگر کسی به دستورات من عمل کند خدای مهربان او را شفا خواهد داد.
بنا و مکانیک و کشاورز و زن فرشباف و بقال و رادیوساز و ساعتساز و عطار و مهدی و دوچرخهساز را خدا آفریده است و اوست که میداند چه چیز برای آنها بهتر است و چه چیز بدتر. و اگر کسی خوب به دستورات او عمل کند میتواند آدم درستکاری شود.
نوشته مهدی امین انتشارات پیام آزادی
مطالب قدیمی تر »